۞ امام علی (ع) می فرماید:
امام صادق عليه السلام فرمود: مسلمان برادر مسلمان اسـت بـه او ظلم نمى كند و وی را خوار نمى سازد و غیبت وی را نمى كند و وی را فریب نمى دهد و محروم نمى كند. ‌وسائل الشيعه 8: 597 ‌

موقعیت شما : صفحه اصلی » تفسیر مصطفی جلد 1
  • شناسه : 3444
  • ۱۰ آذر ۱۴۰۰ - ۱۳:۳۸
  • 21 بازدید
  • ارسال توسط :
  • نویسنده : تفسیر رضوان
  • منبع : حوزه علمیه اصفهان
تفسیر حاج آقا مصطفی . سوره بقره آیه ۵
تفسیر حاج آقا مصطفی . سوره بقره آیه ۵

تفسیر حاج آقا مصطفی . سوره بقره آیه ۵

فهرست مطالب۱ جلسات جناب  استاد رضوانی پیرامون آیه ۵ سوره بقره۲ صرف ۲٫۱ مسأله اول۲٫۱٫۱ پیرامون کلمه «اولئک» ۲٫۲ مسأله دوم ۲٫۲٫۱ پیرامون کلمه «مفلحون» ۲٫۳ مسأله سوم ۲٫۳٫۱ معنای هیئت باب افعال ۳ قرائت ۴ ۱) ابن هرمز ۴٫۱ ۲) حمـزه :۴٫۲ ۳) بیشتر قاریان۴٫۳ ۱) اظهار : ۴٫۴ ۲) ادغام : ۴٫۵ ۳) […]

فهرست مطالب

أُولئِکَ عَلى‏ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (۵)


آنانند که از سوى پروردگارشان بر [راهِ‏] هدایت‏اند و آنانند که رستگارند. (۵)

جلسات جناب  استاد رضوانی پیرامون آیه ۵ سوره بقره





http://bayanbox.ir/view/7348000871258179768/hadith-line.png

تفسیر حاج آقا مصطفی خمینی ره 

سوره مبارکه بقره آیه پنجم

صرف

مسأله اول

پیرامون کلمه «اولئک»

«اولئک» اسم اشاره برای جمع است و بنابر مـشهور بـین نحـویین، مـذکر و مؤنـث در اولئک مشترکاند و گذشت که اسمای اشاره بـه حـرف بـودن از اسـم بـودن نزدیکتـر هستند؛ پس حروف اشاره می باشند.۱ و گاهی اولئک برای غیرعقلا استفاده شود: «إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلا» ۲ ؛«همانا گوش و دیده و دل، از هر یک پرسـیده مـیشـود.» و آن بـدین سـبب است که صفت سؤال وصف عاقلان است.
و نزد نحویین مشهور است که اولئک برای مرتبه دور است مانند «اولالک». و بعضی از آنها گفته اند: اولئک برای مرتبه متوسط است به جهت مقایسه با مثل «ذا» هنگامی کـه غیر حرف خطاب به آن اضافه نشده باشد . ۳

۱) تفسیر آیه دوم بقره، ص۸۶ .
۲) .۳۶ / اسراء.
۳) رجوع کنید به: البحرالمحیط، ج ۱ ،ص ۴۳٫

و حق این است که اولئک مرکب از کاف است که دلالت کننده بـر علامـت ـ یعنـی علامت برای مخاطب ـ است و آنچه برای اشاره میباشد، «اولاء» اسـت، کـه در حکـم جمع است و لفظش مفرد ندارد و بنابر این صحیح است گفته شـود: «اولئـک اولـئکم و اولئکن» اگرچه شنیده نشده است، زیرا شنیده نشدن منافـاتی بـا صـحت آن بـر اسـاس قواعد ندارد. و اگر کاف از جهت وضع داخل در لفظ بود، لازم بـود بـه وسـیله آن بـه غائب اشاره بشود، که آن نه سابقه دارد و نه موافق با قواعد است؛ افزون بـر آن قرطبـی تصریح کرده است که کاف اولئک برای خطاب است، با آنکـه از اسـاس بحـث و روح مسأله اگاه نیست ۱

و چه بسا ممکن است، گمان گردد که اصل «اولئک» «اولالک» می باشد. و از نُحـاس ظاهر می شود که اختلاف زبان و سخن گفتن به دلیل اختلاف سرزمینها اسـت و گفتـه  است، اهل نجد میگویند: «اُلاک» و بعضی آنها میگویند: «اُلُالک» ۲

مقتضای تحقیق این است که ایـن سـخن ریـشه ای نـدارد، و بـدون هـیچ شـبه های اختلاف از سوی گروهها و قبائل است و آنچه را نُحـاس از اهـل نجـد حکایـت کـرده است ثابت نشده است و غیر او هم چنین نگفته است، بلکه در کتاب «التبیـان» مخـالف آن می باشد، که در ذیل بحث قرائت ـ انشاءاالله تعالی ـ می آید.

مسأله دوم

پیرامون کلمه «مفلحون»

افلح الرجـل:  رسـتگار شـد و بـر آنچـه خواسـت پیـروزی یافـت، و در کـار و تـلاش خود کامیاب گشت و کارش را صحیح انجام داد و آیه کریمـه، «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ تَزَکَّى (۱۴) وَ ذَکَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلَّى (۱۵) ؛۳ بی گمان آن که پاکی گزید رسـتگار شـد، و نـام پروردگـار خـویش بـرد، پـس نمـاز گـزارد.» و الفلـح: دسـتیابی بـه آنچـه آرزومنـد اسـت و در آن نیـک حـالی و جاودانگی و رستگاری است. الفلاح: رهایی و پیـروزی اسـت، ایـن مطلبـی اسـت کـه  در ماده «إفلاح» آمده است.۴

۱ . الجامع لاحکام القرآن، ج ۱ ،ص ۱۸۱ .

۲ . همان.

۳٫ اعلی. ۱۵ ـ ۱۴

۴٫ اقرب الموارد ، ج ۲ ،ص ۹۴۱ .

و شگفت اینکه در آنها ثلاثی مجردی یافت نمیشود کـه بـر پیـروزی و رسـتگاری دلالت نماید، بلکه فَلح [ثلاثی مجرد] به معنای شکافت است. و در ضـربالمثـل آمـده است: «ان الحدید بالحدید یفلح؛ و همانا آهن با آهن شکافته و بریده میشـود.» و فلـح بفلان: او را فریفت و فلح بالرجل فلحاً: او را برانگیخت و تشویق کرد. که این هم بنـابر لغت و کتابهای لغت است.۱
و در بعضی تفاسیر آمده است: گویا مفلح [رستگار شـده] سـختیهـا را پـشت سـر گذاشته تا به خواسـته هـایش رسـیده اسـت. و گـاهی در «فـوز» [رسـتگاری] و «بقـاء» [جاودانگی] به کار میرود و آن نیز در لغت اصلِ فلاح است؛ و برخی مفسرین گفتهاند: فلاح به معنای فوز [رستگاری] است و اصل آن شکافت و بریدن میباشد. ۲
فساد کوشش و اجتهاد آنان پنهان نیست، زیرا رستگاری و نجـات ممکـن اسـت بـا تحمل سختیها بدست نیاید و اجتهاد به این شیوه ریشه و پایه ندارد.
گزیده: از کتب لغت ظاهر میشود که برای مـاده فـلاح اسـتعمال در ثلاثـی وجـود ندارد، بلکه آن در رباعی مزید به معنای «الفوز» میآیـد؛ پـس «فـلاح» اسـم از «إفـلاح» میباشد؛ یا گفته میشود که افلاح به کار نرفته است، بلکه جایز است که اینگونه باشـد؛ افلح یفلح فلاحا؛ نیک بیندیش تا دریابی.

۱ .اقرب الموارد ، ج ۲ ،ص ۹۴۱ .
۲ .الجامع لاحکام القرآن، ج ۱ ،ص ۱۸۲

مسأله سوم

معنای هیئت باب افعال

و اگرچه مطابق قاعده، هیئت باب افعال برای تعدی (متعدی کردن) میآیـد ولـی بـرای معنای دیگر هم به کار میرود که تفصیل آن پیشتر گذشت، ۱ و از معانی آن آمـدن لازم است مانند: أبان و اَضاء و أَنار، و افلح از آنهاست و گاهی بـرای لازم گردیـدن فعـل، و برای پذیرش اثر(مطاوعه) هم میآید، مانند: «کبّ فأکبّ ، واژگون کرد، پس واژگون شد. «و» عرض فأعرض؛ آشکار کرد، پس آشکار شد.»

و روشن است که در حدود وضع هیئـت هـای اشـتقاقی اختلافـی ادامـه دار و راه و روشی دقیق و نظرها و آرای مختلف وجود دارد و حقیقـت مطلـب در ایـن مـسأله در برخی بحثهای مناسب آن ـ انشاءاالله تعالی ـ از نظر تو خواهد گذشت که بر بزرگـان این فن و علمای اصول پنهان گشته است.

۱ .رجوع کنید به: تفسیر فاتحه، آیه ۷ ،ج ۱ ،ص ۵۵۰ .

قرائت

۱) ابن هرمز

«من ربّهم» را به ضمّ هاء قرائت نموده است و همچنین دیگـر «هـاء»هـای جمع مذکر و مؤنث را بدون رعایت اینکه قبل از آن کسره یا یاء است اینگونـه قرائـت کرده است،۱ و در بحث فاتحه الکتاب بعضی مطالـب پیرامـون آن گذشـت.

۲) حمـزه :

در کلماتی مانند «علیهُم و الیهُم و لدیهُم» به ضمّ هـاء قرائـت کـرده اسـت و آن از جهـت رعایت اصل آن است چون اصل آن «علاهم و…» میباشد، پـس هـاء مطـابق ضـمّه اش ثابت قرارداده شده است، به خلاف کلماتی مانند «ربّهم»، بلکه و «فیهم» نیز، اگرچه هـاء مسبوق به یاء است.۲

۳) بیشتر قاریان

نون را بدون غُنّه در «راء» ادغام کرده اند و عمل و سیره بر آن دلالت دارد، و بسیاری از اهل قرائت به سوی إدغام با غنّـه رفتـه انـد، و گفتـه شـده اسـت: آن روایتی از نافع و ابن کثیر و ابی عمرو و ابن عامر و عاصـم و یعقـوب اسـت. و همچنـین گفته شده است: ابوعون به روایت از قالون و ابوحاتم بـه روایـت از یعقـوب «نـون» را اظهار کرده اند. 
و نیز گفته شده است: این وجوه در نون و تنوین هنگامی که با لام تلاقی کنند نیـز جاری است.۳ و پیشتر به آنچه که افزون بر آن مطلبی نیست ـ پیرامون موضوع اختلاف  قاریان و اهل اداء ـ آگاه گشتی که آن اختلافی بی فایده است و گذر از قرائت مضبوط و از آنچه در دسترس ماست حتی به قرائت های مشهور و معروف جایز نیست. و اگر تنها موافقت قرائت با ادبیات عرب کفایت میکرد صحیح بود که قرائت شود: اولئـک علـی هدیً من ربّهم و اولئک هم الفائزون و… مانند آن؛ زیرا اختلاف قرائت ها به اختلاف در نزول کتاب برنمی گردد، برای اینکه قرآن کتاب واحد از خداوند واحد به نبـی یگانـه و بی مانند ـ صلی االله علیه و آله و سلم ـ است.

۱ .رجوع کنید به: البحرالمحیط، ج ۱ ،ص ۴۳٫
۲ .رجوع کنید به: تفسیر فاتحه، آیه ۷ ،بحث قرائت، ج ۱ ،ص ۵۵۵٫
۳ .روح المعانی ، ج ۱ ،ص ۱۱۶ ـ ۱۱۷٫

بلکه حق این است که گذر از آنچه در دست ما است به دیگر حرکـات و سـکنات ناشی از اختلاف قبایل و سرزمین ها جایز نیست، برای مثال در اولئک لغات (لهجـه هـا) مختلف است، و لغت اهل حجاز بر اساس آنچه در «التبیان» آمده است «اُولیک» بـا یـاء است و لغت اهل نجد و قیس و ربیعه و اسد با همزه، «اولئک» میباشد،۱ برخلاف آنچه از قرطبی گذشت،۲ و برخی از بنی تمیم میگویند «اُلّاک» به صورت مـشدّد و بعـضی از آنها «اُلالک» میگویند همانطور که در برخی اشعار آمده است. پس آیا جایز است که هر قبیله بنابر لغت خود قرائت نماید؟ یا بر عهده آنـان اسـت که از قرائت کتاب نازل شده پیروی نمایند؟ هیچ راهی به روش نخست نیست.
«علی هدیً من ربّهم» با غنّه و بدون غنّه ادغـام شـده اسـت و غنّـه صـوت و صـدای آهسته ای است که از درون و بیخ بینی خارج میشود.
بدان برای نون ساکن و تنوین با حروف دیگر سه حالت در تمامی قرآن است:

۱) اظهار :

و آن با حروف حلق است.

۲) ادغام :

و آن با میم است مانند «هدیً من ربّهم»، «و علـی امـمٍ مِمَّـنْ معـک » ۳و اینجا، به سبب اشتراک نون و میم در غنّه جز ادغام جایز نیست، از آنان اینچنین شهرت یافته است.

۳) اخفاء :

و آن با حروف دیگر است مانند «من دابّهٍ» و «من فیها» و این اخفاء نـزد تمامی قراء انجام میگردد مگر اباعمر و حمزه و کسائی، پس آنان تنوین و نون ساکن را در لام و راء ادغام میکنند؛ مانند «هدیً للمتّقین» و «من ربّهم»؛ و حمزه و کسائی نون و تنوین را در یاء ادغام میکنند؛ مانند «من یَقُـول»؛ و حمـزه تنـوین و نـون سـاکن را در واو ادغام میکند مانند «ظلماتٌ و رعدٌ و برقٌ» پـس لام و راء و واو در نـزد قـراء بـه منزله میم است و به آنها حروف «یرملون» می گویند زیرا بنابر معروف آنها با میم ادغـام می شوند. 

۱) .رجوع کنید به : تفسیر تبیان، ج ۱ ،ص ۶۰
۲) .الجامع لاحکام القرآن، ج ۱ ،ص ۱۸۱
۳)  .۴۸ / هود
۴) .۳۸ / انعام
۵) تفسیر آیه ۵ ˆ ۲۷۳

نحو

بنابر مبتدا بودن الذین، «اولئک» خبر «الـذین» و اولئـک مبتـدا و خبـر آن جملـه «علـی هدیً است ، و ممکن است که «اولئک» بدل باشد در حکم تکرار مبتدا به لفظ اشاره ، از جهت تأکید و تثبیت برای حال متّقین و مؤمنین به غیب؛ و معقـول نیـست کـه وصـف قرار داده شود نه از آن رو که گفته شده «اعرف» است،۱ بلکه از این جهـت کـه ممکـن نیست معانی حرفی اندکاکی ، نعت و صفت برای معانی کلّی اسمی باشند، بلکـه معـانی حرفی رابط برای تضییق و تحدید آن مفاهیم کلی است و اینجا احتمالات دیگـری هـم هست.
برترین نظر این است که جملات پیشین تام و سکوت بر آنهـا صـحیح مـیباشـد و خبر بودن «اولئک» معنا ندارد، بلکه آن مبتدای مستأنف است که خبـرش «علـی هـدیً » میباشد و «اولئک هم المفلحون» نیز اینچنین است.
سخن زمخشری شگفت آور است ، زیرا در وجه استیناف گفته است: چون بیان شـد قرآن متّقین را به هدایت از طرف پروردگارشان اختـصاص داده اسـت، بجاسـت کـسی بپرسد: چرا متّقین مخصوص به آن شده اند؟ جـواب داده شـده اسـت: چـون آنهـا ایـن اوصاف بزرگ و مهم، از ایمان به غیب و برپایی نماز و انفاق و ایمان به آنچه نازل شده و یقین به آخرت را جمع کرده اند که در دنیا بر هدایت و در آخرت رستگارانند. ۲
و تو آگاهی سؤال پس از این پاسخ هنوز بـاقی اسـت: چـرا متّقـین مخـصوص بـه هدایت شده اند؟
پاسخ چنین است: پرهیزکـاری، آمـادگی بـرای بـه دسـت آوردن هـدایت از سـوی خداوند و از کتاب قرآن است. و پرهیزکاری برای مثل آن سبب اعـدادی اسـت؛ سـپس اینکه متّقین اکنون رستگارانند نه در آینده و آخرت همانطور که پنهان نیست.
۱)  البحر المحیط؛ ج ۱ ،ص ۴۳ .
۲) رجوع کنید به: تفسیر کشّاف، ج ۱ ،ص ۴۳ ـ ۴۴؛ البحرالمحیط، ج ۱ ،ص ۴۳٫

و «من ربّهم» متعلّق به هدایت اسـت و ایـن جـایز اسـت و وصـف بـرای هـدایت می باشد، و ممکن است متعلّق به افعال عموم باشد یعنی کائنٍ من ربّهم، همانطـور کـه ابوحیان احتمال داده است،۱ و این لازم نیست.
و گفته شده است: «من» برای ابتدای غایت است یا بنابر حذف مضاف برای تبعیض است یعنی از هدایت پروردگارشان؛۲ و این هم غیر موجه است، زیرا هـدایت آینـده بـه حقیقت و به اصالت از سوی خداوند متعال است، پس نیک بیندیش تا معرفت یابی
۱)  البحر المحیط، ج ۱ ،ص ۴۳ .
۲)  همان.

رسم الخط

نگارش در اینجا از دو جهت دچار مشکل است :

اول :

از جهت افزودن واو در نگارش «اولئک» چون مشهور قائل به قرائت آن با ضمّه بدون اشباع هستند. و اگر وجوب اشباع را نیز فرض کنیم، باز هم مـستلزم نگـارش واو نیست؛ پس چاره ای از التزام به یکی از دو امر نیست: یا نگارش درست نیست یا اینکـه اشباع بنابر لغت واجب است نه بنابر قرائت؛ یعنی عرب اولئک را به گونه ای مـی گویـد که آشکار کننده واو است، و در این صورت بنابر اصل نخستین که پـیش تـر بیـان شـد ، چاره ای جز محافظت بر آنچه تلفظ شده در نگارش نیست.

دوم:

حذف الف تلفظ شده از «اولئک»، در هنگام نگارش نیز اشکال بر آنهـا اسـت، زیرا باید «اولائک» نوشته شود و این بر اساس اصل عقلیِ لزوم مطابقت بین وجود کتبی و لفظی است.
و پنهان نیست که خروج از اصل مذکور به سبب بعضی مناسبات ممکن اسـت و از آن مناسبتها اشاره به ریشه لغت است، مانند کتابت هدیً با یاء که اشاره است به اینکه هدیً ناقص یایی است، یا کتابت «الصلاه» با واو ـ بنابر اختلاف مشربهای آنها در ریشه صلاه ـ که اشاره است به اینکه «الصلوه» ناقص واوی است، ولی اینجا خـروج از اصـل یاد شده به دلیل نبود مناسبت ممکن نیست، زیرا در بحث صـرف و لغـت دانـستی کـه ریشه ای برای مثل اولئک نیست و مفردی از لفظ آن وجود ندارد، پس حمل میشود بر غلطی که چاره ای از محافظت بر آن نیست. زیرا اهل لغت و زبان نـسبت بـه آن چنـین کرده اند.
و بحث پیرامون نگـارش همـزه طـولانی اسـت و بعـضی فـضلای معاصـر رسـاله مخصوص در بحث های نگارش همزه نوشته اند و در این کتاب به مناسبت هـایی تـذکر داده می شود ـ انشاءاالله تعالی ـ و مطلب ، بعـد از آن آسـان اسـت و مـا قـصد ورود در بحث نگارش همزه و هزینه وقت پیرامون آن را نداریم.

بلاغت

نکته اوّل

پیرامون التفات در آیه

عدول از توصیف به مفاهیم کلی، به تعیین و اشـاره خـاص بـه آنهـا، نـشانگر اهتمـام و توجه به آنها میباشد و همچنین به اینکه گویا هدایت یافتگان از هدایت کننده حقیقـی ـ که پروردگار آنان است ـ منحصر در آنهاست ، پـس ایـن التفـات، حـصر را در جـای اهتمام می رساند.

نکته دوّم

پیرامون استعمال «علی هدیً»

همانطور که ممکن است، گفته شود: «اولئک علی هـدیً» ممکـن اسـت، گفتـه شـود: «اولئک فی هدیً» پس وجه اختیار «علی» که برای استعلاء است بر غیر آن چیست؟  گفته شده است: استعلایی که «علی هدی» آن را می رساند، مجاز است و معنـا را در جایگاه عین خارجی قرار می دهد. و اینکه به سبب توانـایی کـه نفـوذ هـدایت در آنهـا ایجاد کرده به گونه ای قرارداده شده اند که گویا روی هدایتند همان طور کـه مـی گـویی: فلانی برحق است.۱
می گویم: کلمات اهل بلاغت در مـورد جمـع دو اسـتعاره تمثیلـی و تبعـی بـا هـم مختلف است، پس سعد قائل به جواز۲ آن و سید قائل به امتناع آن است.۳ و گفته شده است: اختلاف بین دو شیخ در این مسأله بالا گرفت تا جـایی کـه سـر زبانها افتاد، و برای آن مجالس برپا گردید و پیرامون آن رسالهها نوشته شد؛ و بنابر آنچه در تاریخ ثبت کرده اند در مجلس تیمور اختلاف بین آنان آشکارا واقع شد.۴

۱ .البحرالمحیط، ج ۱ ،ص ۴۳ .
۲ .نگاه کنید به : روحالمعانی، ج ۱ ،ص ۱۲۴٫
۳ .همان
۴ .همان

نتیجه اختلاف

و نتیجه این اختلاف، اختلاف در این آیه است و در آن سه وجه گفته اند:

وجه اول :

نخست: هدایت، استعاره تبعی مفرد است، به اینکه چنگ زدن متّقین بـه هـدایت را به برآمدن راکب بر مرکوبش نخست در توانایی و قـرار گـرفتن تـشبیه کـرده اسـت، و سپس حرف استعلاء برای آن کنایه شده است تا آنچه مـتکلم از تـشبیه را قـصد کـرده است برساند.

وجه دوم :

دوم: هیئتش را از متقی و هدایت انتزاع کرده است، سپس آن هیئت چنگ زننـده بـه هدایت به هیئت انتزاع شده از راکب و مرکوب و بر قرار گرفتن راکب بر مرکوب تشبیه شده است، پس آنجا استعاره تمثیلی است که دو طرف آن مرکـب اسـت، سـپس کلمـه علی را برای افاده آنچه قصد نموده آورده است؛

وجه سوّم :

سوم: هدایت را به مرکوب به طریق استعاره، با کنایه، تشبیه کرده است و کلمه علی به عکس وجه اول قرینه برای تشبیه قرارداده شده است. از سید در تعلیقاتش اینچنین حکایت شده است،۱ و خداوند عالم است. 

و صحیح این است:

هنگامی که بنای علمای ادب بر مجـاز بـا اسـتعمال حـروف و الفاظ در غیر موضوعٌ له باشد، به چنین مصیبت ها گرفتار میشـوند و در ایـن مـشکلات قرار میگیرند.

معانی اولیه الفاظ

و تو بعد از آگاهی به آنچه صحیح است می دانی که الفاظ در معانی اولیـه آنهـا بـه کار می رود، ولی آن معانی یکبار به طور جدّی اراده می شـود و بـار دیگـر بـه جهـت استعمال؛ ذهن شنونده و مخاطب با وجود قرینه های گوناگون موجود در سخن گوینـده یا حال تکلم او به مراد وی منتقل میگردد. پس هنگامی که گفته شده اسـت «اولئـک علی هدیً من ربّهم»، «علی» مستقل در آنچه معنای حقیقی اش در اراده استعمالی است می باشد ، ولی گوینده از این استعمال به آنچه هدف وی از جمله است منتقل می شود ، و آن این است که متّقین بر هدایت سیطره داشته و هدایت تحت قدرت آنان است.

۱ .همان.
۲ .همان.

می گویم:

نخست :

آنچه شهرت یافته است که «علـی» بـرای اسـتعلاء و «مِـن» بـرای ابتداست. درست نیست، بلکه اگر مطلب همان طور که بیان کرده اند بود جمله ـ پـس از آوردن معنای اسمی به جای حرف ـ به آن حرف نیاز نداشت. برای مثـال هنگـامی کـه گفته شده است «اولئک علی هدیً» معنایش «اولئک استعلوه» می شود، ولی آن صـحیح نیست، زیرا معنای «استعلوه» یعنی «استعلوا علیه» و مسلّم اسـت کـه ضـمیر مفعـولٌ به نیست، پس جمله به تکرار حرف استعلاء نیازمند است.

دوم :

آنچه از مجاز ذکر کردیم ـ که بازی در محیط الفاظ و وضع نمی باشد بلکـه در محیط معانی و نیت هاست ـ در الفاظ وضع شده برای معانی کلی صحیح است ، ولـی در معانی حرفی که جزئی هستند تمام نیست. به ناچار، به کـارگیری آن الفـاظ در مـصداق خارجی خواهد بود و از استعمال مجازی، به سبب بـازی در الفـاظ بـه طـور قهـری و طبیعی، می باشد. پس کلمه «علی» اینجا در معنای جزئی استعمال می گردد.
آری، بنابر این سخن که حروف مانند الفاظ اجناس، برای معانی کلی وضع شده انـد، التزام به عدم مجازیت در تمامی الفاظ ممکن است.

گزیده مطلب :

آنچه در نگاه دقیق به تحقیق نزدیکتر و درست تر است: معانی حرفی، به دو گونه ذهنی و خارجی است و در هر دو صورت اندکاکی۱ است و کلمه علی برای استعلا نیست تا اختلاف اشاره شده، لازم آید؛ بلکه آن تفـسیر خـصوصیت عـارض بـر مسند یا مسندٌالیه یا اسناد است و از آنجا که آنان از سوی هدایت الهی هدایت یافته اند، پس چاره ای جز بیان این خصوصیت به وسیله چیزی نیست و آن همانطور که ممکـن است از کلمه «فی» استفاده شود، ممکن است از کلمه «علی» استفاده شود، و بـه ظـاهر سرّی در اختیار «علی» بر «فی» نیست و اگر «فی» به جای «علی» اختیار گردد، نیز همین پرسش پیش می آمد، بفهم و تدبّرکن.

۱ .مراد این است که در دیگری فرو رفته، و معنای مستقلّی ندارد

نکته سوم

پیرامون نکره بودن «هدیً»

نکره بودن هدایت نوعی بیانگر اینست که آگاهی بر حقیقت این هدایت ـ که از جانـب خداوند متعال آمده است ـ ممتنع است.

و گفته شده است:

«اولئک» اول برای گروه اول و طایفه اولیه است، و آنان کسانی اند که حق را انتظار می کشند، زیرا بخشی از حق را دارند، همانطور که نکره بودن «هدیً» که دلالت بر نوع دارد، بر آن دلالت میکند و آنها منتظر بیـان از سـوی خداونـد متعـال هستند تا آن را بگیرند.۱

۱ .تفسیرالمنار، ج ۱ ،ص ۱۳۶

یگانگی مشارٌ الیه

و در آینده می آید که مشارٌ الیه در اولئک اول و دوم یکی است و گذشت کـه آیـات اول تا چهارم سوره بقره مخصوص به حال گروهی خاص است و همانطـور کـه بیـان شد آن گروه خاص یکی است و به حسب اصناف متعدد نمی شود، پـس نکـره «هـدی» این را می رساند که آن هـدایت همـان طبیعـت هـدایت کـه همـه ملـل و اقـوام در آن مشترک اند، نیست؛ پس هر موجودی دارای هدایتی از سوی خداوند متعال اسـت؛ ولـی متّقین هدایتی ویژه و گونه ای هدایت همراه بـا نـور الهـی و روشـنایی ملکـوتی را دارا هستند.

نکته چهارم

پیرامون «هدیً من ربّهم»

اضافه آن هدایت به رب، افاده ای لطیف و بیانگر دقیقی اسـت بـه اینکـه ربوبیـت حـق هدایت است و خداوند متعال رب است، بدین معنا که او هـدایت را بـر عهـده گرفتـه است، و هدایت ربوبیت خداوند متعال است و با این بیـان ، وجـه ایـن کـلام خداونـد: «اولئک علی هدیً من ربّهم» و وجه عدول از قول به «إنهم علـی هـدی مـن هـدایات ربهم؛ اینکه متّقین بر هدایتی از هدایات پروردگارشان هستند.» دانسته می شـود، بنگـر و بیندیش. پس در آنچه گفته شده است: «ذکر «رب» بـا اینکـه هـدایتی نیـست مگـر از طـرف خداوند سبحان، به نسبت دادن آن به خداوند متعال (جلّ شأنه) تأکید بر آن است، و در آن مناسبتی روشن است زیرا از آنجا که پروردگار آنان است مناسب است که برای آنان اسباب سعادت دنیوی و اخروی را مهیّا کند و بر ایشان به مـصلحت دو جهـان نعمـت عطا نماید»۱ ژرفایی دیده نمی شود.

۱ . روح المعانی ، ج ۱ ،ص ۱۲۴ .

نکته پنجم

پیرامون تکرار «اولئک»

تکرار اولئک، به آوردن حرف عطف پیش از آن و نیاوردن حرف عطف در قول خداوند متعال «اولئک کالانعام بل هم اضلّ اولئک هم الغافلون»۱ به نوعی بیانگر این است که مسأله مبنی بر تأکید نیست و حکم در اوّلی غیر حکم در دومـی اسـت ، و مـشارٌالیه در اوّلی غیر مشارُالیه به دومی می باشد، یا اینکه دو حالت برای یک گـروه اسـت و اشـاره اول مخـصوص بـه حالـت اول و آن حالـت تقـوا و پرهیزکـاری اسـت و اشـاره دوم مخصوص حالت دوم است و آن رسیدن به مقام متّقین با اتّصاف به تقوا و پرهیزکـاری حقیقی است.

۱)  .۱۷۹ / اعراف

می گویم:

برای کسی که در آیات پیشین تدبّر نمایـد و در خـصوصیات جملـه هـای گذشته درنگ نماید یقین حاصل می گردد که این آیات تـا: «اولئـک علـی هـدیً مـن ربّهم» در مقام توصیف متّقین است، سپس اینکه، آیه آخری در حقیقت ، جملـه خبـری نیست و در جایگاه توصیف نیز نمی باشـد، زیـرا معـانی حرفـی وصـف و نعـت واقـع نمی شوند، پس آیه پنجم مدح خداوند متعال و وصـف پروردگـار دوسـتدار اسـت کـه متوجه به ایشان است در حالی که زمزمه کند به اینکه آنان کسانی هستند که به هـدایت کتاب ارزشمند الهی هدایت میشوند و به غیب ایمان می آورند و نماز را برپا مـی دارنـد و از آنچه روزیشان کردیم انفاق می کنند و به آنچه بر تو نازل شده است و آنچه از پیش از تو نازل گشته، ایمان می آورند و به آخرت یقین دارند و به آن شهادت میدهند؛ آنـان در نزد ما هدایت شده از سوی پروردگارشان هستند و آنان به خاطر هـدایت از جانـب پروردگارشان در نزد ما، رستگارانند و رستگاری ای جز رستگاری هدایتی کـه از سـوی خداوند متعال حاصل میگردد وجود ندارد. و سخن ما را آنچه در سـوره لقمـان اسـت تأیید میکند: «الم (۱) تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ الْحَکیمِ (۲)
هُدىً وَ رَحْمَهً لِلْمُحْسِنینَ (۳) الَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلاهَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاهَ وَ هُمْ بِالْآخِرَهِ هُمْ یُوقِنُونَ (۴) أُولئِکَ عَلى‏ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (۵) »۱ پس از این آیات، به بیان احوال دیگر مـردم آغـاز مـیکنـد و میگوید: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْتَری لَهْوَ الْحَدیث‏…». ۲

و اگر مشارٌالیه اول «الذین یؤمنون بما أنزل الیـک» و مـشارٌالیه دوم «الـذین یؤمنـون بالغیب» باشد، لفّ و نشر غیرمرتب پیش می آید و همچنین لازم می آید «اولئـک» بـرای مطلق اشاره باشد و این برخلاف چیزی است که بیان شـده و شـهرت یافتـه اسـت کـه اولئک برای اشاره به دور است، پس بیندیش.
و مرتّب گرفتن لفّ و نشر ، اشکال های بسیاری را پیش مـی آورد کـه از آن غفلـت کرده است کسی که این رأی را پسندیده است.
چه بسا به ذهن اشخاص کم مایه بگذرد که در تکرار آیه در سوره های مختلف قـصوری اتفاق افتاده است، اینها نمیدانند که این آیات کریمه و همانند آن از انـواع شـعار دینـی است و در آن اظهار حقایق و اعلان سیره الهی است، زیرا قرآن کریم کتابی است بـرای همه اهل ادب و ذوق و صاحبان شعور و فهم، پس بـه آن نـدا داده و بـا صـدای بلنـد میگوید: «اولئک علی هدیً من ربّهم و اولئک هم المفلحون » و در شعار چاره ای جز تکرار نیست.

۱)  .آن، آیه های کتاب استوار است، هدایت و رحمت برای نیکوکاران، آنانکه نماز بپا میدارند و زکات میدهند و
آنها به واپسین باور و یقین دارند، آنها بر هدایت از پروردگارشان هستند و آنها رستگارانند». (لقمان / ۱ ـ ۵)
۲) .و از مردم گروهی هستند که سخن بیهوده را میخرند…». (لقمان / ۶)

نکته ششم

پیرامون ضمیر فصل

آوردن ضمیر فصل و عماد موجب تأکید است.

و گفته شده است:

این حصر را می رساند کـه رسـتگاری و پیـروزی اختـصاص بـه متّقین دارد و غیرمتّقین در آن مشارکت ندارند، زیرا آنـان بـر هـدایتی از پروردگارشـان هستند و آنان رستگارانند. ۱
و اینجا نکته دیگری است که نظم آیات و ترتیب آنها، آن را اقتضا میکند پس بر تو باد به نظر انداختن به قول خداوند متعال: «الَّذینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ وَ یُقیمُونَ الصَّلاهَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ یُنْفِقُونَ (۳) وَ الَّذینَ یُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ وَ بِالْآخِرَهِ هُمْ یُوقِنُونَ (۴) أُولئِکَ عَلى‏ هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ وَ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (۵) ».  و هنگامی که هدایت از طرف پروردگارشان بوده است پس ضروری است که تأکید گردد یا رستگاری به آنها منحصر شود و خداوند دانا به حقایق آن است.
سپس آنچه بیان شده که معرفه بودن مسند از قرینههای حصر و نـشانه هـای قـصر می باشد خلاف حق و صدق است زیرا این نشانه ها و قرینـه هـا تنهـا حـصر ادّعـایی را می رساند، نه حصر واقعی را؛ پس در مقام تأکید و تأیید می باشند.

و روشن است که آیات نخستین سوره بقره سه دسته است: دسته ای اختصاص دارد به مؤمنین و دسته ای به کفار و برخی به منافقین، و به سبب اهمیت و توجه بـه شـأن و جایگاه ایمان و مؤمنین و یقین و متّقین، آیات مربوط به آنها مقدم بر دیگران آورده شده است، و از پیش انداختن حال کفّار بر منافقین دانسته میشود و پی بـرده مـیشـود کـه حال منافقین بدتر از کفار است، همانطور که نزول سیزده آیه پیرامـون منـافقین بـه آن نکته و این ویژگی اشاره میکند.
هرگاه مسندٌالیه در کلام واحد تکرار گردد، اگر دو مسندٌالیه معرفه باشد، یکی هـستند؛ پس وقتی گفته شود: زید ضرب، و زید اکرم، ظاهر این است که زیـد دوم همـان زیـد اول است، و گفته شده، دومی غیر اولی است. و بنابر این مشارٌالیه «اولئـک» اوّل، همـان مشارالیه دوم میباشد.
و اگر دو مسندٌالیه نکره باشد ظاهر اینست که دومی غیر اول است و اگـر مـسندٌالیه دوم نکره باشد، همه می گویند: دومی غیر مسندٌالیه اول است و اگر مـسندٌالیه اوّل نکـره بود و دومی معرفه همه میگویند مسندٌالیه دوم همان اول است، و در ذهـنم اسـت کـه این مسأله در باب پنجم از مغنی عنوان شده است، مراجعه کن.

۱ .نگاه کنید به: تفسیرالمنار، ج ۱ ،ص ۱۳۷ .

کلام و عقاید

وعیدیّه و مرجئه

از فرقه های شیعه، گروه وعیدیّه هستند و حکایت شده است که شیخ طوسی در آغاز از آنها بود،۱ و از فرقه ها و گروه های اسلامی گروه مرجئه اند و مرجئه کسانی هستند که در عقاید و باورها با وعیدیه در برابر هم هستند و در رأی و حکم با آنها دشمنی می ورزند، و اینهــا بــا هــم اخــتلاف کــردهانــد کــه آیــا در وعیــد و تهدیــدهای خداونــد متعال تخلف میشود و تخلف از آن جایز است یا جایز نمی باشـد، و آنچـه از آتـش و عذاب و دوزخ به آنان وعده داده شد بـر ضـدّ آنـان اجـرا مـی شـود، پـس گـروه اول، [وعیدیه] قائلند که تخلف از وعید جایز نیست و گروه دوم [مرجئه] قائلند کـه تخلـف جایز است.
و ممکن است برای گروه اول به این آیه کریمه شریفه استدلال شود، از آن رو که از آن انحصار رستگاری در متّقین که به نماز و زکات عمل میکننـد، اسـتفاده مـیشـود و بنابر این غیرمتّقین از رستگاران نمی باشند و کسی که در مسیر آنان حرکت نمیکنـد بـه قطع و یقین داخل دوزخ میگردد.۲
و امّا توهّم دلالت آیه بر بقاء دائمی فاسقین در دوزخ، زیرا دخـول آنـان بـه جهـنّم قطعی است ـ همانطور که از معتزله و خوارج حکایت شده است۳ ـ  به دور از تحقیـق و صحت است و سزاوار تصدیق نیست، زیرا ممکن است فاسق داخـل آتـش گـردد و پس از چشیدن و تحمل عذاب، در نعمت داده شدگان وارد گردد.

حق مطلب :

و حق اینست که مسأله دخول در آتـش و چـشیدن عـذاب ویـژه کفـار و منـافقین نیست، بلکه دخول در آتش و چشیدن عذاب حتی برای رستگاران بـه خـاطر اخـتلاف مراتب رستگاری روا می باشد و می تواند کسی کـه در کتـاب و سـنت و در احادیـث و روایات رستگار شمرده شده عذاب را در مدتی از برزخ یا قیامت بچشد و تفصیل بحث در جای دیگری باید بیاید، و همچنین انکار دلالت آیه بر حصر گذشت.

و ممکن است برای گروه دوم (مرجئه) هم به این آیه کریمه استدلال شود بـه ایـن بیان که رستگار در کتاب قرآن عبارت از فرد متقی موصوف به آن صفات بزرگ است و اگر او افزون بر صغائر مرتکب کبائر هم شد رستگار مـیباشـد و قابلیـت و شایـستگی دارد که عذاب را نچشد و داخل آتش نگردد.۴
میگویم: چشیدن آتش و ادراک عذاب جز برای پاکی از آلودگی هـا و تیرگـی هـای اکتسابی نمی باشد پس همان طور که دانستی آیه بر امتناع آن دلالت نمیکند.

۱ .رجوع کنید به: الخلاصه، ص ۱۴۸ .
۲ .تفسیرکبیر، ج ۲ ،ص ۳۴٫
۳ .روحالمعانی، ج ۱ ،ص ۱۱۷٫
۴ .تفسیرکبیر، ج ۲ ،ص ۳۵ .

فلسفه و حکمت

گاهی به این آیه استدلال میشود بر اینکه هدایتی که حقیقت آن ایمان و یقین به غیـب و آخـرت، و بـه کتـاب (آسـمانی) و بـه رسـالت مـیباشـد، از سـوی پروردگـار و از آفریده های حق تعالی است و اگر هدایت مؤمنین از خود آنها و به کوشش و تفکر آنان بود سزاوار بود گفته شود: «اولئک علی هدیً من انفسهم». ۱
و هنگامی که هدایت از سوی خداوند متعال است، پس گمراهی و سرگردانی نیز به اراده خداوند متعال است پس دعوی مجازات و بخشش نمودن بر افعال صحت نـدارد، بلکه آیه بر گفتار اشعری دلالت میکند که قائل به جبر است، زیرا نمـاز و زکـات کـه قطعاً هدایت است؛ از خداوند متعال است و اراده و اختیار بنده در آن دخالت ندارد.
و ممکن است ادّعا شود که سبب برای عمل خیر عبارت از هدایت است و هرگـاه سبب از سوی خداوند متعال است پس سبب به خداوند متعـال اسـناد داده مـی شـود و احتیاجی به کامل کردن استدلال به ادّعای اینکه فعل نماز از هدایت میباشد نیـست، بـا اینکه ظاهر کلام خداوند متعال: «اولئک» این است که مشارٌالیه آن عبارت از متقیِ انجام دهنده نماز و زکات است نه متقیای که فقط به تقوا وصف شده است.

میگویم:

اگر این استدلال تمام بود تکذیب و تنـاقض بـین صـدر و ذیـل آیـه لازم میآمد، زیرا سخن خداوند متعال: «و اولئک هم المفلحون» ظهور در استناد رسـتگاری به متّقین دارد و اینکه آنان رستگاران حقیقیاند و مدح و سـپاس بـر فعـل غیراختیـاری صحیح نیست.

پاسخ اشکال:

به مقتضای آنچه در محلش بر آن برهان اقامه شده است: جمیع صـور و کمالات از غیب افاضـه مـیشـود و از آسـمان حـق و عظمـت بـر اسـاس اخـتلاف استعدادات نازل میگردد و اختلاف استعدادات مستند به اسباب اختیاری و غیراختیاری است و تلاش و کوشش در فهم واقعیات از اسباب اختیاری است، و هرگاه انسان قیـام کرد و داخل در راه گردید و مسیر رسیدن به حقایق و توحید و ایمان را پیمود، خداوند متعال او را هدایت نموده است و از «اولئک علی هدیً من ربّهم» می باشد، و به سـبب قیام آنان به تحصیل آن هدایت رستگار هستند، پس هنگامی کـه اراده آنـان در حاصـل شدن صورت هدایت دخیل است، مدح و سپاس آنان صحیح می باشد.

۱ .الجامع لاحکام القرآن، ج ۱ ،ص ۱۸۱ .

 عرفان

علم اسماء

«اولئک علی هدیً من ربّهم» یعنی متّقـین کـه بـه غیـب ایمـان مـی آورنـد و نمـاز را برپامی دارند و از آنچه روزیشان کردیم انفاق میکنند، بـر هدایتنـد از سـوی پروردگـار مقید به آنها [یعنی پروردگارشان] نه پروردگـار مطلـق، زیـرا هـر موجـودی بـه نهـاد و طبیعت [خود] به سوی اسم مخصوص به آن حرکت میکند و به هدایت پروردگـارش که عهدهدار ربوبیت اوست هدایت میگردد، پس هنگامی که ایـشان از متّقـین واقـع در رتبه اول از تقوایند و آن عبارت از ایمان به غیب و برپایی نماز و دادن زکـات و ایمـان به رسولان و کتب آسـمانی اسـت، پـس او بـر هـدایت از پروردگـار خـاص و صـفت مخصوص و اسم معین میباشد.
و امّا متّقین بلندپایه کسانی هستند که از توهّم نسبت دادن کوچکترین چیز بـه غیـر خداوند پرهیز میکنند و کسانی هستند که از توهّم و تخیل وجود غیر او در خانه پـروا دارند و کسانی هستند که از رؤیت خودشان و ذاتشان می پرهیزند، زیرا آن گناهی است که هیچ گناهی با آن مقایـسه نمـیشـود، و کـسانی هـستند کـه بـه طـور کلـی از ایـن خواطر(خطورات) در تمامی لحظات و زمانها پروا دارند، پس آنان بر هدایت از سـوی خداوندی که رب مطلق است، میباشند و مظهر برای مثل او بـوده و آویختـه بـه اسـم جامع و عدل هستند و آنان خود گمشدگان متحیرند که زمزمه آنها، سـخن: «ربّ زدنـی فیک تحیّراً»۱ میباشد. همانطور که از سید عابدین و امام سـاجدین و انـسان متحیـر و کامل به حق رسیده نقل شده است، و آنان از فرشـتگان متبـرک شـده در ذات خداونـد متعال و بر اساس مفهوم لغوی در عرف اهـل علـم و فهـم از رسـتگاران مـیباشـند؛ و خداوند هدایتگر به راستی و درستی است و او توفیقدهنده و تأییدکننده است.

۱ .در دعایی از پیغمبر(ص) نقل شده است. رجوع کنید بـه: الفتوحـات المکیّـه، ج ۱ ،ص ۲۷۱؛ شـرح فـصوص قیصری، ص ۵۲۷٫

اخلاق و آداب

سفارش از نویسنده این حروف به خواننده و برادر بزرگوار و نورچشم عزیزم:
بدان که در انسان نیروی خیرات و شـرور اسـت و در او اصـل و مـاده نیکـی هـا و بدیهاست و غلبه ای بر این نیرو و آن ماده به جانبی از جوانب و ناحیه ای از نواحی بـه اقتضای ذاتشان نیست بلکـه آن قـوّه تـابع صـورتهـای وارد بـر آن اسـت؛ پـس اگـر صورتهای وارده نیکو باشد، آن قوّه به سوی خیر حرکت میکند و اگر شـرّ باشـد بـه سوی شرّ میل میکند.
و آن صورت های وارده از اختیار انسان خارج نیست ، مگر اینکـه برخـی از آنهـا در اختیار اراده پدران و مادران است، و هنگامی که پدران شریف و بزرگوار و مادران پـاک باشند، انسان دارای هیئتهای نیکو که قابلیت حرکت به سوی خیـرات مطلـق را دارد، متولد میشود و پدر و مادر مولودی را که سرنوشتش بر نیکیها و دوسـتدار خـوبیهـا است، به دنیا میآورند. و هنگامی که پدران و مادران منحرف و تاریـک (معـصیت کـار) باشند، نطفهها محجوب به حجابهای ظلمانی و به قوا و طبیعتهای منحرف شـیطانی هستند، و (پدر و مادر) فرزندی را که یهودی و نصرانی است میآورند، همان طـور کـه در روایت آمده است که پدر و مادرش او را یهودی و نصرانی مینمایند؛ وگرنه هر فرد بر فطرت توحید متولد۱ و بر سرشت توحید و حرکت به سوی کمال مطلق آفریده شده است.
و آنگاه که انسان به مرحله اختیار و اراده رسید، باید نسبت بـه صـورتهـای وارده مراقبت کند تا قوا و سرشت الهی امانت گذاشته شده در او حفظ شوند و به جانب حق و حقیقت سیر نمایند و به خانه الهـی، کـه همـان سـرزمین هـستی جـاودانگی اسـت، مسافرت کنند. و از اسبابی که انسان را به نگهداری آن خمیرمایه ها و عهد و پیمانها در ذاتش توانا میکند، تطبیق روحیّاتش بر کتاب ارزشمند و قرآن کـریم و صـراط مـستقیم است، و اینکه او هرگاه این آیات را در اول سوره بقره قرائت میکند، تنهـا بـه حرکـت زبان و صدای نیکو و تعدیل صوت و لحن و نیکو ادا نمودن حروف و کلمـات بـسنده نمیکند، بلکه در کار خویش بر بصیرت است و به آیات هدایت یافته، و گویا نـاظر بـه حروف و کلمات، مواظب بر وارد نمودن آنها در قلبش و رسوخ آنها در روح و نفسش و یاری گرفتن از آنها و تغذیه کردن به غذای آنها ـ همانطور که به دیگر غذاها تغذیـه میکند ـ میباشد و به هدایت پروردگاری در راه پروردگارش مجاهـده مـیکنـد؛ تـا از رستگاران نجاتیافته باشند که خداوند جهانیان آنان را مدح نموده است، بدون آنکه بـه آنچه در تخیلات و وسوسههایش (ظاهرسازیهایش) از مفاهیم قالبی که خالی از معانی و انوار قلبی است، فریفته شوند. و خداوند توفیق دهنده است.

۱ .رجوع کنید به: عوالیاللآلی، ج ۱ ،ص ۳۵؛ /  در المنثور، ج ۵ ،ص ۱۵۵ .

تفسیر و تأویل

بنابر مشربها و مسالک

روش اخباری

«اولئک؛ آنان» اهل این صفات «علی هدیً؛ بر هـدایت» و راهنمایی و رسیدن به حق «من ربّهم؛ از پروردگارشان» میباشند، و به آنچه امر شدهانـد دانـا هـستند، «و اولئـک هـم المفلحون؛ و آنان رستگارانند» و از آنچه میترسیدند نجات یافته و به آنچـه امیـد داشـتند، رسیده اند.۱
و بیان دیگر نزدیک به آن: «اولئک علی هـدیً مـن ربّهـم ؛ آنـان بـر هـدایت از طـرف پروردگارشان هستند» و بر راه امام علی ـ علیهالسّلام ـ می باشند، پس همانـا او هـدایت از سوی پروردگارشان اسـت و بخـشی از بحـث در ذیـل سـخن خداونـد متعـال «هـدیً للمتّقین» گذشت.
و از ابن عباس نقل شده است: [اولئک علی هدی من ربهم] یعنی آنها بـر نـوری از سوی پروردگارشان هستند و پایداری دارند به آنچه برای آنها آمده است. «اولئـک هـم المفلحون» یعنی رستگاران کسانی هستند که به آنچـه دنبـال کردنـد، رسـیدند و از شـرّ آنچه از آن گریختند، رهایی یافتند.۲

۱ .به تفسیر منسوب به امام عسکری(ع)، ص ۹۰ رجوع کنید.
۲ .رجوع کنید به: تفسیر طبری، ج ۱ ،ص ۱۰۷ ـ ۱۰۸٫

روش اهل تفسیر

«اولئک» یعنی مؤمنان اهل کتاب و مؤمنان غیر اهل کتاب «علی هدیً من ربّهم» «و اولئـک»
کلهم «هم المفلحون»؛ بر هدایت از طرف پروردگارشان هستند و آنان همه رستگارانند.
و این تفسیر از سدیّ از ابی مالک و به اسناد او از ابن مسعود و گروهی از معاصـرین پیامبر گرامی ـ صلی االله علیه و آله و سلم ـ روایت شده اسـت.۱ آری، او اختیـار کـرده کسانی که به غیب ایمان می آورند غیر از کسانیاند که به آنچه بر تو نازل میشود، ایمان می آورند. همانطور که تفصیل و نقد آن گذشـت. و نزدیـک بـه آن، ایـن بیـان بعـضی مفسّرین است که گفته اند: دو اسم اشاره برای دو نوع مؤمنین است که در آیه پیشین بـا اسلوب لفّ و نشر مرتب ذکر شده است، پس اسم اشاره اول بـرای گـروه اول اسـت و آنان کسانی هستند که حق و راهنمایی را از سوی خداوند متعال انتظار میکشند، تـا آن را بگیرند. و اسم اشاره دوم برای گروه دوم است، آنان که به آنچـه محمـد ـ صـلی االله علیه و آله و سلم ـ آورده است، مؤمن و به آن عامل هستند، و اسم اشاره دوم به گـروه دوم اشاره میکند که به سبب دارا بودن صفت ایمان به قرآن و کتابهای آسمانی پیش از آن و یقین به آخرت، نه مطلق ایمان به غیب، هم اکنون رستگار هستند.۲ و نزدیک به آن، این بیان است: دو اسم اشاره بنابر لـفّ و نـشر غیر مرتـب اسـت، و فساد این گفتارها در خلال بحث های پیشین بیان شد.

۱ .همان، ص ۱۰۶ .
۲ .رجوع کنید به: تفسیرالمنار، ج ۱ ،ص ۱۳۶ ـ ۱۳۷٫

روش حکیم

«اولئک علی هدیً من ربّهم؛ آنان بر هـدایت پروردگارشـان هـستند» «إنّـک لاتهـدی مـن أحببت؛۱ تو کسی را که دوست داری هدایت نمیکنی» و «اولئک علی هدیً؛ و آنان بر هـدایت» از سوی خداوند هستند نه از سوی خودشان، زیرا خداوند متعال کـسی را کـه بخواهـد هدایت میکند ولی آنان به سبب به دست آوردن ماده قابل برای نزول هدایت خداونـد متعال و به سبب بدست آوردن قابلیت (هیولای مستعد) نورانی شدن به نور هـدایت، و روشن گشتن از روشنایی کتاب و خطاب، «هم المفلحون؛ همان رستگارانند» و همانا آنـان رستگار هستند، نه غیرآنان و نه کسانی که قابلیت ندارند و از زیانکاران گردیده اند.

۱)  ۵۶ / قصص

و نزدیک به آن این سخن است کـه «اولئک علی هدیً من ربّهم؛ آنـان بـر هـدایت از سوی پروردگارشان هستند»؛ زیرا از جانب خودشان رستگارند، پس به این سبب که با سعی و کوشش خود از رستگاران هستند «علی هدیً من ربّهم؛ بر هدایت از طرف پروردگارشـان میباشند» و جمله اول [اولئک علی هدیً من ربّهم] به جهت حفـظ شـرافت و بزرگـی اسم پروردگار و عمـل خداونـد متعـال در آن، و بـه سـبب رؤوس آیـات مقـدّم شـده است.

و کلام دیگر نزدیک به آن:

«اولئک علی هدیً مـن ربّهـم ؛ آنـان بـر هـدایت از سـوی پروردگارشان هستند» با ابلاغ کتـابهـا و فرسـتادن رسـولان بـرای آنهـا و «اولئـک هـم المفلحون؛ و آنان رستگارانند»، به سبب پوشیدن لباس عمل و ایمـان و هـدایت یـافتن بـه هدایت قلبی و قالبی از ناحیه کوشش و اراده خودشان؛ پـس خداونـد متعـال بـا آمـاده ساختن علت اعدادی و شخص متقی با علیت دخالت دارنـد بـرخلاف آنچـه در جـای خود ثابت شده، میباشد که معلول حدّ ناقص برای علت، و علت حدّ تام برای معلـول است.

روش عارف و اهل ذوق

«اولئک؛ آنان» یعنی اهل تقوا و مؤمنین از هر گروهی از گروهها «علی هدیً من ربّهـم؛ بر هدایت از طرف پروردگارشان هـستند» ربّ و پروردگاری که مخصوص به آنها میباشـد و این اسم مقیّد [ربّ [آنان از اسمای الهی است، ولی کسی که«علی هـدیً ؛ بـر هـدایت» از سوی االله میباشد که آن اسم جامع کلی سِعی محیط است، پس خارج از حدّ و تعریف رستگاری و نارستگاری است، همانطور کـه خداونـد متعـال خـارج از آن اسـت و بـه رستگاری و نارستگاری توصیف نمیشود.

و بیان نزدیک به آن:

این مردم و آن امتها و گروه هایی از متّقین که بـه غیـب و بـه رسولها و به آخرت ایمان میآورند، «علی هدیً من ربّ هم و اولئک هم المفلحـون؛ بـر هدایت از طرف پروردگارشان و آنان رستگاران هستند» ولی کسانی که «علی هدیً من ربّهم؛ بر هدایت از سوی پروردگارشان هستند» و از رستگاران نمیباشند؛ همانا ایشان کـسانی هـستند که «علی هدیً من ربّهم؛ بر هدایت از سوی پروردگارشـان»، از اسم [ضـال] گمـراهکننـده و [ضار] ضررزننده میباشند، پس هر موجودی «علـی هـدیً مـن» بـر هـدایت از سـوی پروردگارش و اسم مقیّدش میباشـد، ولـی رسـتگاران گروهـی از آنهـا، نـه همـه آنهـا می باشند. پس بیندیش.

بازدیدها: 1

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

پاسخ دادن

ایمیل شما منتشر نمی شود. فیلدهای ضروری را کامل کنید. *

*

New Page 1